خاطره های خاله فرزانه
ریحانه جونم سلام
حالا که مامانی خوشگلت زحمت کشیده و این وبلاگ رو برات درست کرده تا خاطراتت رو ثبت کنه منم خواستم خاطره های شیرینی رو که باهات داشتم رو برات بگم تا هروقت که میخونیشون یاد خاله جونت بیافتی گلکم
یه چیزی:من زیاد نوشتنم خوب نیست ببخش اگه اونطوری که باید نیست
بذار از اول اول شروع کنم:
از اون روزی که مامانت این افتخار رو به من داد که به عنوان اولین نفر از خواهر ها و برادر ها از بودن تو مطلع بشم(البته مامان جون و بابا جون از قبل خبر داشتن و با زرنگی تمام از ما مخفی کرده بودند).اون روز من خیلی خیلی خوشحال شدم و باورم نمیشد که دارم خاله میشم.آخه میدونی گلم من کلا بچه ها رو خیلی دوست دارم شما که دیگه بچه خواهرم بودی جای خود داشت آخه شنیده بودم بچه خواهر خیلی خیلی عزیزه و من دوست داشتم زودتر این حس زیبای خاله شدن رو تجربه کنم.gif)
خلاصه گذشت و شما ٥ ماه ونیم بود که تو شکم مامانت بودی واز اونجایی که مامان شاغل بود و سنگین شده بود،از من خواست که برای کمک کردن بهش بیام مشهد از اونجایی که منم فداکار قبول کردم اومدم پیشتون
(این هم منم تو خونه شما، البته آشپزی و ظرف شستن و... هم اضافه کن)
عزیز و گل خاله توی این تقریبا یه ماهی که پیشت بودم تکون های گاه و بیگاهت رو میدیدم و دستم رو شکم آبجیم میذاشتم تا تکونهات رو بیشتر حس مکنم
ولی تا دستمو میذاشتم دیگه تکون نمیخوردی خاله فدات بشه فکر کنم میخواستی باهام قایم باشک بازی کنی آره خاله؟![]()
عزیزم من خیلی دوست داشتم که موقع به دنیا اومدنت پیشت باشم آخه یه دفعه با مامانی رفته بودیم اون بیمارستانی که قرار بود شما توش به دنیا بیای ، مامان رفت توی اتاق زایمان رو ببینه و من پشت در موندم و همون لحظه پیش خودم گفتم کاش می شد منم موقع اومدنت باشم آخه این انتظار پشت در اونم برای اومدن فرشته ای مثل تو که اولین نوه خونواده بودی به نظرم میومد که باید خیلی شیرین باشه ولی خوب متاسفانه میدونستم که من نمیتونم اون لحظه اونجا باشم
آخه طبق برنامه ریزیها قرار بود مامان جون و خاله اکرم بیان مشهد و من همون لحظه دلم گرفت
گذشت و گذشت تا روز ١٨ مرداد رسید از صبحش خاله اکرم اس و میداد و مرتب در مورد دوربین که باهاش برده بود سوال می پرسید ظاهرا خراب شده بود من همش با خودم میگفتم حالا چش شده امروز یادش اومده
، خوب بزاره بعدا تا اینکه شب شد و ما سر سفره افطار بودیم که خاله اکرم تماس گرفت و گفت که آبجی اعظم رو از صبح آوردیم بیمارستان، الان هم میگن خیلی درد داره براش دعا کنید که زودتر نی نی کوچولو به دنیا بیاد، من همون لحظه اشک اومد تو چشامو از ته دل براش دعا کردم چون میدونستم که مامان جون هم این جور مواقع خیلی نگرانه
باهاش تماس گرفتیم و دلداریش دادیم
تو این دو ساعتی که از تماس خاله اکرم گذشته بود ما مدام تماس میگرفتیم تا ببینیم به دنیا اومدی یا نه
که خلاصه ساعت ده و نیم بود که خاله اکرم تماس گرفت و خبر خوشحال کننده پا گذاشتن به این دنیات رو به ما داد
ما هم خیلی خوشحال شده بودیم زودتر میخواستیم که این خبر رو به همه بدیم و بقیه رو توی شادی خودمون سهیم کنیم آخه عزیزم همه منتظر اومدنت بودن.gif)
یه اس ام اس هم منو دایی مهدی نوشته بودیم که وقتی به دنیا اومدی برا همه بفرستیم:
سپاس خدای را که در طلیعه ماه رحمت،ریحانه بهشتی اش را بر دامان مادرش نهاد تا گلی باشد در بهشت رضوی .gif)
راستی خاله جون من و شما از نظر ماه قمری تو یه ماه (ماه پر برکت رمضون ) به دنیا اومدیم و از این بابت باید خدا رو شاکر باشیم
سخنم رو کوتاه کنم ،از اومدنت به دزفول که یه نی نی خیلی کوچولو و دوست داشتنی بودی
اوایل من میترسیدم بغلت کنم آخه خیلی کوچولو بودی ولی بعد از چند روز عادت کردم و مرتب بغلت میکردم تو خونه ما برای آروغ زدنت دعوا بود
چون فقط اون موفع بغل مامانت نبودی و شیر نمیخوردی خلاصه یه لحظه هم زمین نبودی
٣٠ روز پیش ما موندین و بعد رفتی مشهد ما خیلی دل تنگت بودیم آخه این اواخر دیگه داشتی به حرفامون عکس العمل هم نشون میدادی ولی خوب چی کار میشه کرد ما دیگه کمکم باید به ندیدنت عادت میکردیم 
خدا رو شکر بعد از یک ماه مامانت تصمیم گرفت که دوباره بیاد پیشمون ، این دفعه که اومدی ماشالا خیلی تپل تر و خوشگل تر و بزرگتر شده بودی ولی کوچولوی خاله باهامون غریبی میکردی و تا بغلت میکردیم گریه میکردی
اما خوب زیاد طول نکشید و تو دختر مهربون خاله باهامون دوست شدی.تازه از اینکه دور و برت هم شلوغ بود خیلی خوشحال بودی.gif)
بعد از سه هفته که شما ومامان پیشمون بودین بابایی هم اومد و بعد ازیه هفته شما رو برد و ما موندیم و دلتنگی برای ریحانه خانوم
از اونجایی که تو این مدت من وقت بیشتری داشتم که باهات باشم و پیشت، خیلی دلتنگت شدم و تقریبا سه هفته نگذشته بود که مامان از من خواست که برای کمک برم پیشش (منم از خدا خواسته) اومدم مشهد پیش عزیز دلم.gif)
خاله تو هم چند روز که ما رو نمیدیدی پاک ما رو یادت
میرفت ها ولی عیب نداره چوچولو بودی عزیزم
روز اولی که اومدم با ذوق و شوق بغلت کردم هی یه نگا به مامانت میکردی یه نگا به من و منتظر بودی تا گریه کنی عزیز دلم جیگر خاله.gif)
هفته اول رو هیچ وقت یادم نمیره، با نگاهت همیشه دنبالم میکردی
(چون من یه عضو جدید بودم) و به من میگفتی که نگام کن فدات شم، وقتی بابایی ١...٢...٣ میکرد و با دستات بلندت میکرد و میگفت ماشالا ماشالا این دختر باباشه این نفس باباشه ؛اول با نگاهت دنبال من میگشتی و با غرور و با افتخار که یعنی ببین من بلند شدم(بابایی همیشه میگفت ریحانه میگه هیچکی نمیتونه بلند شه الا من) 
صبح ها رو که نگو ،که هر روز با اون خنده های شیرینت بیدار میشدم
؛ مامانت تو رو می آورد دم اتاق من(یعنی همون اتاق فعلی شما) و میگفت خاله خاله پاشو دیگه ،تا در اتاق و باز میکرد از سر ذوقی که منو میدیدی می خندیدی و می خواستی بیای بغلم منم بغلت میکردم و حسابی بوست میکردم
(اینجور مواقع مامنت یه جمله ای بهم میگفت که حالا بعدا از خودش بپرس)
تو اون ٢٥ روزی که پیشتون بودم خیلی خیلی به من خوش گذشت، عزیز دلم هر روز بعد از ظهر تو رو شال و کلاه میکردیم و می بردیم بازار و تفریح.میدونم که اذیت بودی ولی خوب چی کار میشه کرد بعد از مدت ها دوست داشتیم من و ابجیم با هم بگردیم و خرید کنیم (البته ناگفته نماند برا شما هم کلی چیز میز می خریدیم)یادمه پامون و که از بیرون میذاشتیم تو حیاط خونتون شروع میکردی به خندیدن
خونه که میرسیدیم که دیگه هیچی انقدر ذوق زده میشدی که تا یک و دو شب نمیخوابیدی و بازی میکردی.gif)
بعضی روزها هم من سوار کالسکه ات میکردم و میبردمت بیرون دورت میدادم،روزهای اول دوست نداشتی و نمی موندی توش ولی بعدا خوشت اومد و میگفتی دورم بدین..gif)
خاله جون خاطره زیاده،هر لحظه بودن در کنارت که انقدر شیرینی و بانمک و خوشگل(ماشالا هزار ماشالا) پر از خاطره اس
امیدوارم همیشه بعد از خوندن این خاطره ها گل لبخند به روی صورت ماهت بشینه و بدونی که چقدر دوست داشته و داریم ،انشاءا....gif)


خاطره های خاله فرزانه
