ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

خاطره های خاله فرزانه

1391/2/10 15:41
758 بازدید
اشتراک گذاری

ریحانه جونم سلاملبخند

حالا که مامانی خوشگلت زحمت کشیده و این وبلاگ رو برات درست کرده تا خاطراتت رو ثبت کنه  منم خواستم خاطره های شیرینی رو که باهات داشتم رو برات بگم تا هروقت که میخونیشون یاد خاله جونت بیافتی گلکمخیال باطل

یه چیزی:من زیاد نوشتنم خوب نیست ببخش اگه اونطوری که باید نیستخجالت

بذار از اول اول شروع کنم:

از اون روزی که مامانت این افتخار رو به من داد که به عنوان اولین نفر از خواهر ها و برادر ها از بودن تو مطلع بشم(البته مامان جون و بابا جون از قبل خبر داشتن و با زرنگی تمام از ما مخفی کرده بودند).اون روز من خیلی خیلی خوشحال شدم و باورم نمیشد که دارم خاله میشم.آخه میدونی گلم من کلا بچه ها رو خیلی دوست دارم  شما که دیگه بچه خواهرم بودی جای خود داشت آخه شنیده بودم بچه خواهر خیلی خیلی عزیزه و من دوست داشتم زودتر این حس زیبای خاله شدن رو تجربه کنمniniweblog.com

 

خلاصه گذشت و شما ٥ ماه ونیم بود که تو شکم مامانت بودی واز اونجایی که مامان شاغل بود و سنگین شده بود،از من خواست که برای کمک کردن بهش بیام مشهد از اونجایی که منم فداکار قبول کردم اومدم پیشتونniniweblog.com (این هم منم تو خونه شما، البته آشپزی و ظرف شستن و... هم اضافه کن)

عزیز و گل خاله توی این تقریبا یه ماهی که پیشت بودم تکون های گاه و بیگاهت رو میدیدم و دستم رو شکم آبجیم میذاشتم تا تکونهات رو بیشتر حس مکنمبامن حرف نزن ولی تا دستمو میذاشتم دیگه تکون نمیخوردی خاله فدات بشه فکر کنم  میخواستی باهام قایم باشک بازی کنی آره خاله؟niniweblog.com

عزیزم من خیلی دوست داشتم که موقع به دنیا اومدنت پیشت باشم آخه یه دفعه با مامانی رفته بودیم اون بیمارستانی که قرار بود شما توش به دنیا بیای ، مامان رفت توی اتاق زایمان رو ببینه و من پشت در موندم و همون لحظه پیش خودم گفتم کاش می شد منم موقع اومدنت باشم آخه این انتظار پشت در اونم برای اومدن فرشته ای مثل تو که اولین نوه خونواده بودی به نظرم  میومد که باید خیلی شیرین  باشه ولی خوب متاسفانه میدونستم که من نمیتونم اون لحظه اونجا باشمافسوس آخه طبق برنامه ریزیها قرار بود مامان جون و خاله اکرم بیان مشهد و من همون لحظه دلم گرفتناراحت

گذشت و گذشت تا روز ١٨ مرداد رسید از صبحش خاله اکرم اس و میداد و مرتب در مورد دوربین که باهاش برده بود سوال می پرسید ظاهرا خراب شده بود من همش با خودم میگفتم حالا چش شده امروز یادش اومده متفکر، خوب بزاره بعدا تا اینکه شب شد و ما سر سفره افطار بودیم که خاله اکرم تماس گرفت و گفت که آبجی اعظم رو از صبح آوردیم بیمارستان، الان هم میگن خیلی درد داره براش دعا کنید که زودتر نی نی کوچولو به دنیا بیاد، من همون لحظه اشک اومد تو چشامو از ته دل براش دعا کردم چون میدونستم که مامان جون  هم این جور مواقع خیلی نگرانهniniweblog.comباهاش تماس گرفتیم و دلداریش دادیم

تو این دو ساعتی که از تماس خاله اکرم گذشته بود ما مدام تماس میگرفتیم تا ببینیم به دنیا اومدی یا نه

که خلاصه ساعت ده و نیم بود که خاله اکرم تماس گرفت و خبر خوشحال کننده پا گذاشتن به این دنیات رو به ما دادniniweblog.comما هم خیلی خوشحال شده بودیم زودتر میخواستیم که این خبر رو به همه بدیم و بقیه رو توی شادی خودمون سهیم کنیم آخه عزیزم همه منتظر اومدنت بودنniniweblog.com

یه اس ام اس هم منو دایی مهدی نوشته بودیم که وقتی به دنیا اومدی برا همه بفرستیم:

 

niniweblog.comسپاس خدای را که در طلیعه ماه رحمت،ریحانه بهشتی اش را بر دامان مادرش نهاد تا گلی باشد در بهشت رضوی  niniweblog.com

راستی خاله جون من و شما از نظر ماه قمری تو یه ماه (ماه پر برکت رمضون ) به دنیا اومدیم  و از این بابت باید خدا رو شاکر باشیم

سخنم رو کوتاه کنم ،از اومدنت به دزفول که یه نی نی خیلی کوچولو و دوست داشتنی بودی

اوایل من میترسیدم بغلت کنم آخه خیلی کوچولو بودی ولی بعد از چند روز عادت کردم و مرتب بغلت میکردم تو خونه ما برای آروغ زدنت دعوا بودniniweblog.comچون فقط اون موفع بغل مامانت نبودی و شیر نمیخوردی خلاصه یه لحظه هم زمین نبودی

٣٠ روز پیش ما موندین و بعد رفتی مشهد ما خیلی دل تنگت بودیم آخه این اواخر دیگه داشتی به حرفامون عکس العمل هم نشون میدادی ولی خوب چی کار میشه کرد ما دیگه کمکم باید به ندیدنت عادت میکردیم ناراحت

خدا رو شکر بعد از یک ماه مامانت تصمیم گرفت که دوباره بیاد پیشمون ، این دفعه که اومدی ماشالا خیلی تپل تر و خوشگل تر و بزرگتر شده بودی ولی کوچولوی خاله باهامون غریبی میکردی و تا بغلت میکردیم گریه میکردیniniweblog.com اما خوب زیاد طول نکشید و تو دختر مهربون خاله  باهامون دوست شدی.تازه از اینکه دور و برت هم شلوغ بود خیلی خوشحال بودیniniweblog.com

بعد از سه هفته که شما ومامان پیشمون بودین بابایی هم اومد و بعد ازیه هفته  شما رو برد و ما موندیم و دلتنگی برای ریحانه خانومناراحت

از اونجایی که تو این مدت من وقت بیشتری داشتم که باهات باشم و پیشت، خیلی دلتنگت شدم و تقریبا سه هفته نگذشته بود که مامان از من خواست که برای کمک برم پیشش (منم از خدا خواسته) اومدم مشهد پیش عزیز دلمniniweblog.com

خاله تو هم چند روز که ما رو نمیدیدی پاک ما رو یادت niniweblog.comمیرفت ها ولی عیب نداره چوچولو بودی عزیزم

روز اولی که اومدم با ذوق و شوق بغلت کردم هی یه نگا به مامانت میکردی یه نگا به من و منتظر بودی تا گریه کنی عزیز دلم جیگر خالهniniweblog.com

هفته اول رو هیچ وقت یادم نمیره، با نگاهت همیشه دنبالم میکردیniniweblog.com(چون من یه عضو جدید بودم) و  به من میگفتی که نگام کن فدات شم، وقتی بابایی ١...٢...٣ میکرد و با دستات بلندت میکرد و میگفت ماشالا ماشالا این دختر باباشه این نفس باباشه ؛اول با نگاهت دنبال من میگشتی و با غرور و با افتخار که یعنی ببین من بلند شدم(بابایی همیشه میگفت ریحانه میگه هیچکی نمیتونه بلند شه الا من) از خود راضی

 صبح ها رو که نگو ،که هر روز با اون خنده های شیرینت بیدار میشدم niniweblog.com؛ مامانت تو رو می آورد دم اتاق من(یعنی همون اتاق فعلی شما) و میگفت خاله خاله پاشو دیگه ،تا در اتاق و باز میکرد از سر ذوقی که منو میدیدی می خندیدی و می خواستی بیای بغلم منم بغلت میکردم و حسابی بوست میکردمniniweblog.com(اینجور مواقع مامنت یه جمله ای بهم میگفت که حالا بعدا از خودش بپرس) 

تو اون ٢٥ روزی که پیشتون بودم خیلی خیلی به من خوش گذشت، عزیز دلم هر روز بعد از ظهر تو رو شال و کلاه میکردیم و می بردیم بازار و تفریح.میدونم که اذیت بودی ولی خوب چی کار میشه کرد بعد از مدت ها دوست داشتیم من و ابجیم با هم بگردیم و خرید کنیم (البته ناگفته نماند برا شما هم کلی چیز میز می خریدیم)یادمه پامون و که از بیرون میذاشتیم تو حیاط خونتون شروع میکردی به خندیدنniniweblog.comخونه که میرسیدیم که دیگه هیچی انقدر ذوق زده میشدی که تا یک و دو شب نمیخوابیدی و بازی میکردیniniweblog.com

بعضی روزها هم من سوار کالسکه ات میکردم و میبردمت بیرون دورت میدادم،روزهای اول دوست نداشتی و نمی موندی توش ولی بعدا خوشت اومد و میگفتی دورم بدین.niniweblog.com

 

خاله جون خاطره زیاده،هر لحظه بودن در کنارت که انقدر شیرینی و بانمک و خوشگل(ماشالا هزار ماشالا) پر از خاطره اس

امیدوارم همیشه بعد از خوندن این خاطره ها گل لبخند به روی صورت ماهت بشینه و بدونی که چقدر دوست داشته و داریم ،انشاءا...niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نادیا
2 خرداد 91 18:35
مرسی عزیرم
دختر شما هم خیلی نازو ملوسه از طرف من یه گاز بگیرش
ممنون که دلداریم دادی امیدوارم زودتر این روزا بگذره و ما هم بتونیم امیرعلی رو مثل ریحانه خانوم ببریم گردش


چشم به هم زدنی میگذره نادیا خانم.ایشالا.